تولدم مبارک!!!
-
تاریخ: 1396/11/13 ساعت: 1:45
و بالاخره هشت بهمن!!!یک ساعت است که متولد شدهام و به سی و چند سالش کاری ندارم.امروز یکی از بهترین تولدهایم را جشن گرفتم. مدتها بود این مدل را امتحان نکرده بودم، بیمهمان، بیدغدغه نظافت خانه، بیکار از پذیرایی. این مدل هم خوب است!اگرچه هروقت یادم افتاد میخواستم کجا باشم، بلوری توی دلم شکست و فرو ریخت.ا...
همه بیسکوییت هایی که پختیم و خواهیم پخت
-
تاریخ: 1396/11/13 ساعت: 1:45
موهایم بوی کره میدهد!و لباسم. و پردهها. کاناپه و کوسنها.بیسکوییت پختیم تا فردا برای دوستانش ببرد و با هم بخورند و درباره پخت ساده بیسکوییت برایشان بگوید و شاید هفته آینده با هم بپزند.این بیسکوییت پختن هم خیلی لذتبخش است. و معمولا نتیجه رضایتبخش است.قسمتی که خمیر با وردنه صاف و یکدست میشود تا آماده ...
همین است زندگی
-
تاریخ: 1396/11/8 ساعت: 14:03
xa0شد ششم! مینویسم اینقدر زود میگذرد؟ یا قرار به زود گذشتن است؟! هرچه هست خوش است. این دوخته شدن شنبهها به شنبهها، یکشنبهها به یکشنبهها، دوشنبهها ... xa0 چه واقعه عجیبی است ازدواج. xa0تا پیش از آن یک مادر و پدر و خواهر و برادر داری و فامیلی که در دایره این عزیزان شکل میگیرد. وقتی با همسرت رفتی زیر ی...
امروز اول بهمن است
-
تاریخ: 1396/11/7 ساعت: 0:20
xa0امروز اول بهمن است و دستم به کار نمیرود. سر میز صبحانه سایت رجا را باز کردم و نگاهی به قطارها و ساعت حرکت و زمان مسیر انداختم. انگار هر صبح فرق کرده باشد. و بعد بلیطهای لحظه آخری و خب بعد گزارشم را باز کردم که مقداری از آن را پیش ببرم و انشاالله تا آخر هفته تحویل دهم و رها شوم از این فاز طولانی پ...
سوم بهمن با کاله
-
تاریخ: 1396/11/7 ساعت: 0:20
xa0امروز سوم بهمن است. صبح باید دوتایی صبحانه میخوردیم و باید در نبود همسر، حسابی قصهپردازی میکردم تا صبحانهاش را تمام کند و برود پی بازی. وقتی روکش آلومینیومی پنیر خامهای کاله را باز میکردم به شرکت در قرعهکشی فکر کردم. فکرش را بکن که ما برنده پژو ۲۰۷ باشیم! با آن چه کار میکردیم؟ نگهش میداشتیم و ماش...
دو نیم روز زندگی
-
تاریخ: 1396/11/7 ساعت: 0:20
پنجم بهمن هم تمام شد. نصف روز آرام و نصف روز شلوغ!نصف روز زرد ملایم و سبز روشن. نصف روز صورتی و بنفش و سفید. امروز پسرها رفتند کتابخانه و مسجد و پارک و من چند ساعتی پشت لب تابم نشسته بودم. مدتها بود این زمان طولانی در خانه تنها نبودم. چقدر کار کردن در تنهایی و سکوت خوب پیش میرود! وقتی قرار نیست یک پ...
برف نو سلام!
-
تاریخ: 1396/11/1 ساعت: 8:26
xa0 xa0 روزهای زوج یوسف را میآورمxa0 همنوا و خودم پشت میز سفید بزرگی که در اتاق مادران است مینشینم و لب تاب و کتابهایم را پهن میکنم و تا اذان مینویسم و میخوانم. بعد نماز هم. اتاق مادران اینجا آداب خودش را دارد. بیشتر زمان مادرهایی که مثل من ماندهاند مطالعه میکنند و این یعنی سکوت! البته اگر صدای بچهه...
این نیز بگذرد
-
تاریخ: 1396/9/4 ساعت: 2:06
xa0 یادم نیست این کاغذ کادو چطور آمده بین کاغذ کادوهای گل گلی من. اما هرکداممان آن را خریده بود لابد با عجله به خانه برمیگشت و به خیالش فونت نستعیلق آن قشنگ آمده بود و زود حساب کرده بود. رویش تکرار شده بود: این نیز بگذرد! رول کاغذ کادوهایم بارها و بار
بیا باهم حرف بزنیم آسترید
-
تاریخ: 1396/8/5 ساعت: 7:47
xa0ظهر که ماشین را نزدیک خانه مامان پارک کردم و یوسف را به ایشان سپردم و اسنپ گرفتم برای دیدن خیرخواهترین، فکر میکردم به اندازه کافی باهوش، دارای ایدههای تازه، پر انرژی برای شروع پروژه تازهای که دوستش داشتم و میتوانستم در خانه روی آن کار کنم هستم.
بگو کجایی تاب دوری ...
-
تاریخ: 1396/8/5 ساعت: 7:47
دو لحظه متفاوت دارد برگزاری همین هیات هرساله کوچکمان. یکبار وقتی کتیبهها و پرچمها را از جعبه بیرون میآوریم و فرش بزرگ لاکی را باز میکنیم و مشغول سیاهی زدن میشویم. یکبار هم وقتی خستگی از تنمان بیرون رفته و باید همه را باز کنیم. از چند روز قب
تن به تغییر بسپار
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 21:36
xa0 تصویر توی آینه را نمیشناختم. هرچه میکردم به نظم در نمیآمد. لج کرده بود. ساز خودش را میزد. امروز اما روز من بود. به نزدیکترین و منظمترین مرکز زیبایی رفتم و وقتی پرسید برای کدام بخشها مراجعه کردهاید؟ دلم خواست بگویم برای همه بخشها! که نگفتم. چادرم را که در کمد آویزان کردم با آن چهره به هم ریخته و ...
سوئیچ یا اسنپ؟
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 21:36
باید تصمیم بگیرم سوئیچ را بردارم یا درخواست اسنپ را فشار دهم. باید تصمیم بگیرم خودم رانندگی کنم و مسیر بهتر را روی نقشه پیدا کنم و زانویم را در ترافیک توی دستم بگیرم و وقت گرما نگران آب رادیات باشم و حواسم باشد در مسیر طولانی حداقل دو خانه بنزین داشته باشم یا درخواست اسنپ بدهم. باید تصمیم بگیرم یک م...
سرخ صورتی
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 10:22
xa0 دو فایل وورد باز شده مقابل من است. یکی برای ارائه پرزنت فردا است که میدانم چه میخواهم بگویم. و دیگری یادداشتی است برای دل خودم که بعید است بتوانم به نام منتشرش کنم و دقیقا نمیدانم چه میخواهم بگویم اما از حالا دوستش دارم. یکیش در ذهنم سیاه است و ناراحت است و پرخشم. یکیش سرخ و صورتی و آرام و منتظر...
دختر دارم انار و به!
-
تاریخ: 1396/5/12 ساعت: 19:26
روز دختر است و من تا همین سالهای اخیر از پدر و مادرم به بهانه این روز هدیه گرفتهام. و البته یادم نمیآيد که برادرم به بهانه چنین روزی هدیه گرفته باشد. باید از او بپرسم! و نمیدانم وقتی پسرم بزرگ شد و پرسید چرا فقط روز دختر؟ ما پسرها روز نداریم؟ به او چه توضیحی خواهم داد. حتما مجریان دولتی خیلی زو
خوشبختی روی پیشخوان آشپزخانه
-
تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 10:16
وقتی میدانم چه درست کنم بخشی از خوشبختی در دستان من است! مهمانهایم رفتهاند. تعطیلات تمام شده. نه در سفرم که بیخیال چه درست کنم باشم. و نه مهمانی برپاست که تشریف بیاورید و فقط برای صبحانه پیچ گاز را بچرخانم. سراغ یخچال میروم. چه داریم؟ چند تکه جوجه ترش کباب نشده و سبزی خوردنهایی که تو برایم از
جا مانده عزیز
-
تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 10:16
مهمانهایم رفتهاند. همه جا تکههای جامانده کاغذ کادو عیدیها و هدیهها هست. شمعهایی که تا آخر سوختهاند. و خانهای که آرام آرام است جز صدای ماشین ظرفشویی که از صبح منتظر این لحظه بوده. آشپزخانه را که مرتب میکنم چشمم به ساعت شما میافتد. ظرفهای جا نشده را شستهاید. قوری را هم و قابلمهها را. و
مادری رسم خوشایندی است
-
تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 10:16
xa0 حالا که کار تازهای را شروع کردهام، همان کاری که از کودکی رویایش را بافتهام، میفهمم که مادری تمام وقت یکی از بزرگترین و سختترین شغلها است. تمرین صبر کردن! اینکه هر صبح که چشمهایت را باز می کنی تنها فرزند و همسرت را ببینی و گلدانها و همان وسایل همیشگی و دیگر کسی برای پروژهای سراغت را نگیرد
دستم به کار نمی رود!
-
تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 10:16
لباسهای بهار و تابستانه را با لباسهای زمستانه عوض میکنم و در سبد بزرگ چوبی میریزم. اتو را روی میز میگذارم و دستم به کار نمیرود. کتابهای خوانده شده را از روی میز و بالای شومینه و کنار تخت جمع میکنم و لب قفسه کتابخانه میگذارم. دستم به کار نمیرود. سرم را بالا میگیرم تا لکههای کوچک روی پارک
چون تو را نوح است کشتی بان ز طوفان غم مخور
-
تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 10:16
xa0 آشفته بودم! نشسته بر قایقی روی موجهای آرام دریا. تکانهایی روی آب. گاهی نسیم خنکی میوزید. گاهی آفتاب میسوزاند. گاهی حس عبور یک ماهی زیر قایق چوبی. انگاری پیرمرد و دریا! نوشتم و نوشتم. اما حرکت انگشتهایم کافی نبود. لبتابم را بستم و بلند شدم. چادرم را سر کردم و رختهای روی بند را جمع کردم. باید
چند دور چرخیدن کش پلاستیکی دور قلب
-
تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 10:16
xa0 همه چیز داشت خوب پیش میرفت و ما هنوز خوشحال از یک نصف روز کاملا خوب بودیم که با دوستانمان گذارنده بودیم و باهم ناهارخورده بودیم و حرف زده بودیم و در هوای خنک اتاق خوابهای خوش دیده بودیم که دلمان خواست با هم مستند ببینیم. مستند پلنگ ایرانی! احتمالا تازه شروع شده بود. محیطبانان و چند عکاس طبیعت ب