بخش ناآرام من
-
تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 10:16
عکس صفحههای دوستانم در اینتساگرام را بالا و پائین میکنم. عکسهای غیردوستانم را هم. عکسهای صفحه خودم را هم. تصویرها غالبا به بخش خوردنی وجودمان مربوط میشوند. یا مسایل شیرین و سخت فرزندان. یا سفر به شهرها و کشورهای مختلف. اما از جغرافیای خودمان خبری نیست. از جغرافیای خونین و دردناکمان. شاید چر
رادیو قرآن در آشپزخانه
-
تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 10:16
آشپزخانه این خانه را حتما یک مرد طراحی کرده.مردی که خودش هیچ آشپزی نمیکرده و همسری هم نداشته که با عشق وعدهای غذا آماده کرده باشد. خانه کوچک نیست اما مساحت آشپزخانه کوچک است. سه پنجره دارد که دوتای آن رو به کوه است که روزی دیده میشده. با اینحال معمار فکر یخچال و فریزر را نکرده بوده که جز مقابل
زنان در آشپزخانه
-
تاریخ: 1396/4/30 ساعت: 10:16
اگر از من بپرسند بیرحمترین اتاق خانه کدام است میگویم آشپزخانه! آنقدر که خوب بلد است زمان آدم را ببلعد و همیشه کاری برای انجام دادن داشته باشد. و تازه من این حرف را بعد از اختراع گاز، یخچال و فریزر، زودپز، مخلوطکن و گوشت کوب برقی، ماشین ظرفشویی، غذاهای آماده و نیمه آماده میزنم. البته که من هم
استیضاح تکنولوژی
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 21:58
از صبح دارم فکر می کنم که تکنولوژی آدم را استیضاح می کند! دارم رخت های روی بند را جمع می کنم و تا می کنم و کتاب ها را دسته می کنم تا در قفسه کتابخانه بگذارم که می گوید: هی! تو! : با منی؟ : بله! محل نمی گذارمش. دسته رخت ها را روی تخت می گذارم و به آشپزخانه می روم و تا دارم ظرف ها را جابجا می کنم میوه...
کنج دل انگیز آشپزخانه
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 10:20
چشم هایم را بی خیال تماشا می کنم. تماشای ظرف های شسته شده ماشین ظرفشویی در انتظار کابینت ها. تماشای ظرف های کثیف در انتظار قفسه های خالی ماشین ظرفشویی. در عوض نگاهم را به کنج دل انگیز آشپزخانه ام می گردانم. و نگاه نمی کنم به سوسکی که به سرعت از روی لوله های سفید آب می گذرد تا جایی پناه بگیرد هم به خ...
سال تازه
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 20:30
طولانی ترین سفر سه نفره مان بود. از این شهر به آن شهر. از این جاده به آن جاده. از دیدار این مردم تا دیدار آن مردم. همه منتظر نوروز بودند. ما در تماشای مردم و شهر تازه. کم پیش آمد که دلم تنگ خانه شود. حتی وقت هایی که آب گرم نبود. محل اقامت مطلوب و جاده خسته کننده. اما سفر یک جایی تمام می شود. آن جا ک...
نشسته اند، نشسته ایم، خواهند نشست
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 20:30
چهارشنبه را عمو کاظم نشسته اند؛ پنج شنبه دایی حسین. جمعه هم عمو امیر نشستند و هم عمه مهین. خانمجون امسال هم خانه خاله اعظم است و سه روز اول عید را نشسته اند. بعد می روند بازدیدها را پس بدهند. هما خانم امسال نمی نشینند. می روند سفر. دایی مسعود کی نشسته؟ آنها هم سفر هستند. برگشتند هماهنگ می کنیم و می ...
ای جان من بی جان مرو
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 20:30
یکبار جشن بادکنک رفته بودیم. کنارش بودم. هر مادر و کودکی یک تیم بودند. ما هم. همکاری نکرد. چسبید به من که بریم خونمون! مربی آمد پرسید چند سالش است؟ گفتم. گفت این کارگاه بازی مال سه سال به بالا است! بگذارید هرکار دوست دارد بکند. خانه که آمدیم همه آن بازی ها را کرد. دیروز که تصمیم گرفتیم و زنگ زدم گفت...
ماندیم بی روایت
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 20:30
تازه تمامش کردهام. تمام مدتی که داریم ناهار میخوریم و غذا دهان پسر میگذارم و بازی میکنیم که کدام شیشه بلندتر است و کدام کوتاهتر، و همه را روی هم سوار میکنیم دارم به مورتالیته و زویا طاووسیان فکر میکنم. به آنهمه تحقیری که تحمل کرد تا تجربه های ناب بدست آورد. و دستش به هدفش برسد. به بچهها که مجبور بود...
به آواز پارچه ها
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 20:30
دیروز چرخ خیاطی خودم و سینجر مامانی را دادیم سرویس. حس عجیب و خوبی دارم. مثل نوازنده ای که تارش را بعد سال ها دوباره کوک کرده باشد. و خیلی زود خانه پر می شود از قیژ قیژ قشنگ چرخ ژانومه. به نظر من هرکس پارچه منحصر به فرد خودش را دارد. یکی ساده و تک رنگ؛ یکی ساتن و براق؛ یکی گیپور و تور؛ یکی راه راه؛ ...
آشوبم
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 20:30
آشوبم! دور خودم می چرخم و کارهایم را می کنم و حواسم جای دیگری است. خسته ام و خوابم نمی برد. تشنه ام و سیراب نمی شوم. صفحه آنلاین خرید بلیط هواپیما را بالا و پایین می کنم و برای یکشنبه صبح همه پروازها را می بینم. اگر نه پرواز باشد و دو دعا شروع شود خیلی زودتر می رسم. از در فرودگاه که بیرون آمدم بدون ...