باشکوه بیدار شدن، خوابیدن و دوباره بیدار شدن
-
تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 12:10
هستند آدمهایی که وقتی سبک زندگیشان را روایت میکنند برای چند ثانیه دلم میخواهد جای آنها باشم و زود به یاد میآورم که این همهی صحنه نیست، و صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی، پس دل می بندم به ف
پشت چراغ قرمز فخرآباد
-
تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 12:10
یک آخر هفته شلوغ شلوغ شلوغ شلوغ (برای از سهشنبه تا جمعه) و خیلی هم شاد و پر از انرژی البته! اما امشب که آخرین ایمیل گزارشم را هم ارسال کردم دیگر نمیتوانم بیشتر از چند واژه تایپ کنم. فقط حوالی دواز
بی مداد، بی واژه
-
تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 12:10
همه نویسندههایی که حرفهای مینویسند لابد هر روز مینویسند. یا اگر روزهایی نمینویسند، دنبال سوژه میگردند. یا شاید مدادشان را در جزیره بدون فروشگاهی گم میکنند و هیچ وسیله دیگری مثل موبایل ندارند
یک سال دیگر زندگی کردم
-
تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 12:10
روز تولد قرار است متفاوت باشد. اما آنقدر خوشبختم که باران از نیمه شب میبارد. و جای پارک خوبی پیدا میکنم و با یک تاکسی خیلی زودتر از آنکه گوگل مپ میگفت میرسم تجریش. جز سبزی و سیرهای تازه و نان
تکه های من در صبح ۳۶ سالگی
-
تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 12:10
دیشب که لب تابم را خاموش میکردم دیدم میزم در شلوغترین حالتش قرار داد. یک هفته شلوغ داشتم و فرصت نکرده بودم هرکدام را سر جای خودش بگذارم. خوب که نگاهش کردم دیدم همه این اشیاء، تکههای هویتی من
دست بردار از این در وطن خویس غریب
-
تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 12:10
لیست یادداشتهایی که باید بنویسم و کارهایی که باید تحویل دهم را روی اولین کاغذی که فضای سفیدی داشته نوشتهام. بین دو ستون که یکی دستور تهیه «سالاد اندونزی» را توضیح داده و دیگری «سالاد سیب زمینی» را.
آرامش روی کاناپه
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 6:12
پسرها که رفتند کتابم را برداشتم و رفتم روی مبل دلخواهم. سرد شده بود هوا، پتو را هم برداشتم. دیگر نمیتوانستم در روردبایستی موراکامی بمانم و کتاب دیدارش با هایائو کاوای را رها کردم و کتاب دیگری برداش
باران که ببارد
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 6:12
باقیمانده داروها را که در سینک میریختم تا شیشهها را برای تحویل به غرفه بازیافت بشورم با خودم میخواندم، ما را به سخت جانی خود این گمان نبود! بیست روز نشده که از آن سرماخوردگی عجیب میگذرد. بیماری
درجه سختی و آسانی
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 6:12
اگر مهمانها برای شام بیایند، همه چیز با پیازداغ شروع میشود. و اگر برای ناهار بیایند با یک کریپس. و بعد روشن کردن کتری. مهمان برایم برکت است. نور است. باعث میشود خورشید دو برابر بیشتر بدرخشد. و ا
گوش کن! به صدای نیازت گوش کن!
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 6:12
همه دیشب ایستگاه خستهای بودم که قطارهای سریعالسیر فکرهای ترسناک و ناراحت کنندهای مدام در من توقف میکردند و بعد به سرعت در پیچ و خم مغزم گم میشدند. تا صبح چندبار فکر کردم جلسه را کنسل کنم. اما ت
حضورت را عدد بده
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 6:12
رازی هست که هیچکس به شما نمیگوید. وقتی فرزندی را به این دنیا دعوت میکنید و او را به خانه میآورید و کمی بعد برای اینکه با همسالانش معاشرت کند اسمش را در بهترین آموزشگاهی که میشناسید مینویسید.
بی واژه
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 6:12
همه صبح روی یک صندلی نشستم و لیست کارهایی که در دفترچه یادداشت نوشته بودم را انجام دادم. جز یکی که وقت نشد. یک روزهایی هم اتفاق قابل عرضی نمیافتد. این روزانه نویسی اصلا کار سادهای نیست! و من امشب واژه ندارم.
توافق کاغذی
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 6:12
یک روزهایی خانه داد میزند که دلش تمیزی میخواهد. امروز از آن روزها بود که داشت پیام میداد. میتوانستم من بروم سراغ کارهای خانه و پسر سراغ بازی و تلویزیون و ظهر خسته سر سفره به هم برسیم. و یا در کن
من امروز مهد نمیرم!
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 6:12
صبح وقتی داشتم میز صبحانه را آماده میکردم با خودم برنامهریزی میکردم که کدام کارهایم را تا پیش از آنکه بروم دنبال پسر در اولویت بگذارم که به آشپزخانه آمد و گفت مهد نمیرم! میخواست در خانه بماند ب
روزی که به دنیا آمدی
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 6:12
زکریا نشسته بود به عبادت. شاید هم ایستاده بود. کلماتش هست در سوره مریم فقط که به خدا میگوید تا بحال نشده از تو چیزی بخواهم و مرا ندهی. یعنی وقتی میگوید ناامید نیستم از دعا به درگاهت این برداشت را
آزمون سخت
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 6:12
خوشبختی را مترادف کلمه رضایت میگیرم و احساس عدم خوشبختی را مترادف نارضایتی. فرقی هم نمیکند که در چه موقعیت اقتصادی، اجتماعی و منزلتی و هر معیار سنجش دیگری باشیم. و از دست دادن و غمهایی که نمیتوا
دوست خیالی
-
تاریخ: 1397/5/2 ساعت: 20:36
وقت قصه بود. صندلیها را چیده بودند و قرار بود خانم افضلی کتاب پوپوکوتالی را بخواند. داشتم برگه درخواست کتابها را برای ثبت میدادم و منتظر بودم تا نوبتم شود. خانم افضلی درباره دوست خیالی حرف زد ک
امپراطوری کوچک من
-
تاریخ: 1397/5/2 ساعت: 20:36
پسرها که برای خرید میروند (مخصوصا اگر روز تعطیل باشد) همهی یک صد و چند متر خانه میشود امپراطوری من! صبح ماشینهای آهنالات و ضایعات آمدهاند و تکههای خانههای قدیمی را جمع کردهاند؛ خاطرات یک ن
تنظیمات کارخانه
-
تاریخ: 1396/12/8 ساعت: 19:00
آخرین باری که خورش پختم کِی بود؟مهمان داشتیم. خورش به.کِی بود؟ خیلی گذشته.دیروز که یوسف تعریف کرد در خانه رشد خورش قرمهای خوردهاند که سیب زمینی داشته و لیموهایی که اسم عجیبی داشتهاند فهمیدم قیمه را میگوید. گفت مامان درست کن! خیلی خوشمزه است.امروز درست کردم. و فکر کردم آخرین باری که قیمه درست کردم ر...
خانه تکانی
-
تاریخ: 1396/12/8 ساعت: 19:00
۱. کاغذهای رنگی را پر کردهام از لیست کارهای مربوط به خانه تکانی. هر اتاق یک رنگ.اما کدام مادری است که نداند کارِ خانه با بچهای که چند متر با تو فاصله دارد چقدر بیشتر ممکن است طول بکشد؟میتوانستم پویا روشن کنم و بپرم در آشپزخانه یا یکی از خوابها و ... . اما فکر کردم امسال پروژه خانهتکانی را طرحی نو ...